کاج

درختی که سبز ماند












 

باغ در ایام بهاران خوش است

موسم گل با رخ یاران خوشست

 

چون گل نوروز کند نافه باز

نرگس سرمست در آید به ناز

 

تازه شود لاله چو رخسار دوست

غنچهٔ نوخیز نگنجد به پوست

 

ابر بگرید به رخ بوستان

باغ بخندد چو لب دوستان

عهد جوانی که بهار تن است

 

نسبتش اینک هم ازین گلشن است

 

تا بود اسباب جوانی به تن

روی چو گل باشد و تن چون سمن

 

تازه بود مجلس یاران به تو

جلوه کند صف سواران به تو

 

شیفتگان دیده به رویت نهند

رخت هوس بر سر کویت نهند

 

نکهت گیسو چو نسیم سحر

رنگ بناگوش چو نسرین تر

 

نرگس تو باده نداند گناه

غنچهٔ تو خنده ندارد نگاه

 

دیده سوی فتنه پرستی کشد

دل همه در شوخی و مستی کشد

 

ناز کنی ناز کشندت به جان

دل طلبی نیز دهندت روان

 

روز چه جویی به شبت آن رسد

تا شب تو نیز به پایان رسد

 

نوبت پیری چو زند کوس درد

دل شود از خوش دلی و عیش سرد

 

موی سپید از اجل آرد پیام

پش خم از مرگ رساند سلام

 

عشق بتان بار بریزد ز دوش

دیگ هوس باز نشیند ز جوش

 

از می و گلزار فراغ اوفتد

 

 

زهد ضروری به دماغ اوفتد

 

بر همه این دو دمادم رسد

از همه بگذشته به ما هم رسد

 

آن که ایام جوانی گذشت

عمر بدان گونه که دانی گذشت

 

تیر قدی بر سر پیری نژند

گفت به بازی که کمانت به چند

 

گفت مکن نرخ تهی مایگان

رو که هم اکنون رسدت رایگان

 

عهد بهار از گل شبگیر پرس

ذوق جوانی ز دل پیر پرس

 

پیر شناسد که جوانی چه بود

تا نرود از تو ندانی چه بود

 

فارغی از قدر جوانی که چیست

تا نشوی پیر ندانی که چیست

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٩ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت