کاج

درختی که سبز ماند












کیست این پنهان مرا در جان و تن

کز زبان من همی گوید سخن؟

این که گوید از لب من راز کیست

بنگرید این صاحب آواز کیست

در من اینسان خودنمایی می کند

ادعای آشنایی می کند

کیست این گویا و شنوا در تنم؟

باورم یا رب نیاید کین منم

 

 

متصلتر با همه دوری به من

از نگه با چشم از لب با سخن

خوش پریشان با منش گفتار هاست

در پریشان گوییش اسرار هاست

گوید او چون شاهدی صاحب جمال

حسن خود بیند به سر حد کمال

از برای خودنمایی صبح و شام

سر بر آرد گه ز روزن گه زبام

با خدنگ غمزه صید دل کند

دید هر جا طایری بسمل کند

گردنی هر جا در آرند در کمند

تا نگوید کس اسیرانش کمند

لاجرم آن شاهد بالا و پست

با کمال دلربایی در الست

جلوه اش گرمی بازاری نداشت

یوسف حسنش خریداری نداشت

غمزه اش را قابل تیری نبود

لایق پیکانش نخجیری نبود

عشوه اش هر جا کمند انداز گشت

گردنی لایق نیامد بازگشت

ما سوا آیینهء آن رو شدند

مظهر آن طلعت دلجو شدند

پس جمال خویش در آیینه دید

روی زیبا دید و عشق آمد پدید

مدتی آن عشق بی نام ونشان

بد معلق در فضای بیکران

دلنشین خویش ماوایی نداشت

تا در او منزل کند جایی نداشت

بهر منزل بیقراری ساز کرد

طالبان خویش را آواز کرد

چونکه یکسر طالبان را جمع ساخت

جمله را پروانه خود را شمع ساخت

جلوه ای کرد از یمین از یسار

دوزخی و جنتی کرد آشکار

جنتی خاطر نواز و دل فروز

دوزخی دشمن گداز و غیر سوز

(عمان سامانی)

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۸ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت