کاج

درختی که سبز ماند












 

گاهی اوقات آدم تو زندگی روز مره اشتباه یا خطایی می کنه اونوقت با یکی روبرو میشه که هیچی نمیگه اما با چشماش هزاران سخن به آدم می گه  که از شنیدن صدا ها برا ادم سنگین تره

بعضی اوقات از کنار همه ما ،آدمایی رد می شند بدون اونکه حرفی بزنند اما با چشم هاشون  خیلی چیزا می گند اما من وتو بی خیالشون میشیم انگار نه انگار بنی ادم اعضا یکدیگرند

یه وقتایی میشه که تو خیابون آماد گاه  داریم دنبال هتل عباسی و مبل فروشی می گردیم اما ادمایی  تو همون خیابون کنار مطب دکترا و آزمایشگاهها جوری بهمون نگاه می کنند که خیلی حرف توشه اما باز ما چون تواون حرفا،  صدا نبوده خودمون را به کر بودن می زنیم  فقط نگاه زود گذر  می کنیم اما نمی شنویم وباز از غذا از اتاق از راحتی مبل و رنگ لباس پرده  شاکی میشیم وبلند بلند با قهقه مستانه نگاهها را بی اثر می کنیم

بعضی زمونها وقتی میری تهرون تو اتوبان چمران ویراژمی دیم اون کنارا نزدیکای اوین همون وقت که ما از قشنگی وخوب بودن ورسیدن به وضعیت فضای سبز و بزرگراههای  تهرون سخن می گیم یه عد ه ای نشستند کنار اون دیوار بلند  اوین وبهمه ما نگاه می کنند وبا نگاهشون یه چیزای می گند اما ما باز نمی شنویم چون وعده کردیم سر ساعت جهت مراسم عروسی  هتل استقلال باشیم

اگه حالی باشه ویه روز برا ورزش بریم پارک وقتی داریم با سرعت می ریم یا می دویم وتورفتن ملاحظه هیچکس را نمی کنیم پیرمرد ها وپیرزنهایی را می بینیم که رو صندلیهای سنگی پارک نشستند وابتدا وانتهای راه رفتن وگذر نمودن وقامت مارا برانداز می کنند وبا چشماشون یه چیزای می گند اما به لب نمیارند  تا ما باز فکر کنیم که نشنیده ایم

یه موقع هایی دو جنس مخالف همدیگر را می بینند یا به یاد یک زمونها وخاطراتی  می افتند  یا می دونند  دیگه زمونش گذشته و یا دیگه امکانش نیست  بد جوری بهم نگاه می کنند و حداقل یکیشون با  چشماش حرفا وگلایه حتی پیامی داره اما اون یکی باز هم نمی خواد یا نمی تونه که  بشنود

 

اما بیشتر زمونها وقتی ادما می رند جلو آینه چشماشون خیلی حرفا به اونها میزنه خیلی گلایه وشکایات داره از عمر رفته کارهای کرده و نکرده حرفای زده ونازده دلهای شکسته  وبه درد آورده ،ظلم های کرده و دادهای نگرفته خونهای ریخته  وقبول عضویت در  جماعت خفته ،خباثت ها، یاد نگرفتن ها ویاد ندادن ها ؛فراموش کردن عشق یا حتی  عاشق کشی و.....

فقط چند شانه به موهای درحال ریزش می زنیم وباز نمی شنویم تاباقی عمر بسر آید وچون نشنیده ایم هیچ هم نگفتیم و مرد نکونام هم نگشتیم  تا به وادی فراموشی سپرده شویم

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱۳ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت