کاج

درختی که سبز ماند












G.2 Cal-6mm Zinc Alloy Shell

 

 

 

     تفنگت را زمین بگذار
  که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار نامادری در حضور ۳ برادر !
   تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
   من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
    ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
     تو ای با دوستی دشمن.

   زبان آتش و آهن
   زبان خشم و خونریزی ست
  زبان قهر چنگیزی ست
  بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
   فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

 برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار ندا جان این مادر بر جنازه
 تفنگت را زمین بگذار
 تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
  این دیو انسان کش برون آید.

  تو از آیین انسانی چه می دانی؟
 اگر جان را خدا داده ست
 چرا باید تو بستانی؟
 چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
 به خاک و خون بغلطانی؟

     گرفتم در همه احوال حق‌گویی و حق‌جویی
  و حق با توست
   ولی حق را -برادر جان-
تعریف خشم  به زور این زبان نافهم آتش‌بار
    نباید جست…

   اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
   تفنگت را زمین بگذار

     شعر از: فریدون مشیری

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱۳ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت