کاج

درختی که سبز ماند












در آن دوران در ایرانشهر
همه روزش چو شبها تار
همه شبها ز غم سرشار
نه در روزش امیدی بود
نه شامش را سحرگاه سپیدی بود
نه یک دل در تمام شهر شادان بود
خوراک صبح و ظهر و شام، ماران دو کتف اژدهک پیر
مدام از مغز سرهای جوانان این جوانمردان ایران بود
جوانان را به سر شوری است توفان زا
امید زندگی در دل
ز بند بندگی بیزار
و این را اژدهک پیر می دانست
از اینرو بیشتر بیم و هراسش از جوانان بود

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱۳ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت