کاج

درختی که سبز ماند












باران غم

امروز هم بگذشت

فردا چه خواهد شد؟

آیا چنین تلخ و غم انگیز است؟دلم را در پی غم ها فروشند

سرد است؟

دلگیر است؟

از افسانه های درد لبریز است؟

یا قصّه های دیگری دارد؟

آیا همین رؤیای ناپیداست؟

آیا همین امروز در فرداست؟

آیا همین تکرار ساعت هاست؟

یا لحظه های بهتری دارد؟

 غم

امروز هم بگذشت

فردا چه خواهد شد؟

 

در آرزوی ممتد فردا

امروز خود را برده ایم از یاد

در خویش می سوزیم،

با درد می سازیم

یا خویش را از خود کنیم آزاداز غم عشق

یا در سکوتی سرد و کژفریاد

آهسته  می گوییم:

«ای روزگاران هر چه باداباد!»

این شیوه ی هم آشیانی نیست،

این راه و رسم زندگانی نیست.

فردا هم امروزیست

درگیر فرداها.

درگیر این آینده ی پیچیده ی مبهم

درگیر بازی کردن با صد کرور آدم؛

نقش من اینجا چیست؟

این گونه باید زیست؟

باید چو مرغی مسخ و دست آموز

با چند حرفی از زبان مردم دیروز،

در باره ی فردا،

فردای ناپیدا،

امروز را از چشم خلق افکند؟

من خود اسیر هستی ام،

 با حکم بودن در قفس پابند

نگسسته ام از خویش این پیوند؛چقدر غم

گر شعر فردا می کنم آغاز،

سرگرم می سازم درون را با کلامی چند.

دیروز هم می گفتم از فردا.

امروز آن فردای دیروز است؛

دیروز بهتر بود.

دیروز غم هم شادی آور بود؛

مثل غم امروز

بر دوش آن بیچاره مادر بود.

مادر به من می گفت:مادر

«آینده بر کام است

آینده ننگین نیست

آینده خوشکام است

امروز فردایی که می گفت او رسیده است،

سرد و غمین و بی سرانجام و تکیده است.

فردای ما هم می رسد ای مادر دلجو،

فرسوده تر تنهاتر از امروز.

امروز هم بگذشتسوزو سرما مدتی

فردا چه خواهد شد

 

روحم دگر زین گفتگو پژمرد

امروز را هم،

این فریب جاودان برد

با خویش می گویم:

«در اوج باید بود

در اوج باید مرد.»

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٥ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت