کاج

درختی که سبز ماند












   دیدار آخر

همه توی سالن ایستاده بودند از پرواز

محمود سرش رو تکون داد و گفت: شرمنده ام به خدا

ساناز چشماش و ازم دزدید و گفت: حرفی ندارم فقط ببخش

نیما اشک روی صورتش رو پاک کرد  و گفت : به خدا خودش نذاشت

سحر جلو امد و گفت: امدی

با التماس بهش نگاه کردم و گفتم سیا....وش ؟؟؟؟ ک ... ج...ا....

سحراتاق روبرویم رو اشاره کرد و گفت تا وقت هست برو

متوجه حرفش نشدم نگاش کردم و اون هم تایید کرد و گفت برو خودت می فهمی

به طرف اتاق رفتم درب رو باز کردم و وارد شدم

یه اتاق با یک تخت و یه عالمه دستگاه که به آدمی که روی تخت خوابیده بود وصل شده بود Persianv.com | عکس های عیادت

جلو تر رفتم خانم مسنی کنار تخت ایستاده بود به طرفم برگشت و گفت:  نازنین تویی؟؟؟در بیمارستانی٬دو مرد بیمار در

با گفتن اسم نازنین آدمی که روی تخت خوابیده بود و پشتش رو به درب کرده بود به طرفم چرخید

با دیدن من شروع به داد و بیداد کرد ....

-         چرا به این گفتید اینجا بیاد؟

-          کی این رو خبر کرده ؟

-         چرا نمی زارید با درد خودم بمیرم؟

-         چرا اذیتم می کنید ؟

-         امدی این جا که چی رو ببینی هان؟ هان؟

کلاه روی سر ش رو دراورد و فریاد زد

-         این و می خوای ببینی ؟

-         می خوای ببینی به چه حال و روزی افتادم؟

-         چرا دست از سرم برنمی داری؟

-         چرا هر جا می رم تو دنبالمی ؟

-         چرا نمی فهمی که ازت بدم می یاد؟

سیاوش داد می زد و من فقط گلویم رو با دست گرفته بودم فشار می دادم که بغض توش نترکه

می دونستم که اگه اشکهام سرازیر بشه و سیاوش اونا رو ببینه  بیشتر عصبی می شه

 برای همین خودم رو کنترل کردم

گذاشتم سیاوش هر چی می خواد بگه و خودش رو خالی کنه  

اروم اروم به طرفش رفتم سعی کردم با نزدیک شدن بهش ارومش کنم 

روی صندلی کنار تخت نشستم فقط نگاش می کردم

سیاوش هم دیگه اروم شده بود و فقط نگام می کرد اشک کنار چشماش رو پاک کردم

صورتش رو به طرف دیگه چرخوند و گفت

 چرا امدی؟؟در این دیدار که از بخشهای

بغض توی گلوم رو قورت داد و گفتم : امدم نامزدم رو ببینم به نظرت این حق رو ندارم؟؟؟

پوزخندی زد و گفت: نامزد!!!! کدوم نامزد ؟؟؟؟ من نامزدی ندارم .

صورتش رو با دستم به طرف خودم چرخوندم و نگاش کرد

چشماش و ازم دزدید

نفس بلندی کشیدم و گفتم : پس من چی ام؟

خنده ای کرد و گفت : یه آدم بیکار که دنبال شوهره زورکیه

با گفتن این حرفش خیلی عصبی شدم اما عصبانیتم رو به رو نیاورم و فقط با گفتن خیلی بی انصافی اکتفا کردم

سیاوش به چشمام نگاه کرد و گفت: چرا تو هیچ وقت عصبانی نمی شی؟ چرا من هر چی به تو می گم جوابم رو نمی دی؟ چرا

در مقابل خودخواهی هام مقاومتی نمی کنی ؟ چرا همیشه تو باید خوب باشی ؟ آخه چرا چرا چرا ؟؟؟؟؟/

لبخندی زدم و گفتم: پس بگو آقا از کجا عصبانییه ؟  داغ دلشو ببین الهی .. واسه همینه این جور از من استقبال کردی ؟ بابا دست

مریضا

خوب  زودتر دلیلشو ازم می پرسیدی  که اینقدر عذاب نکشیدی

 من با خنده اینا رو می گفتمن اون فقط نگام می کرد و اشک می ریخت

وقتی اشکاشو دیدم نا خوداگاه سکوت کردم

به سقف بالای سرش چشم دوخت و گفت: پاشو برو نمی خوام اینجا باشی

متوجه حرفش نشدم سرم شونه هام رو بالا انداختم شروع کردم به حرف زدن

اونم بدون توجه به حرفای من دوباره حرفشو تکرار می کرد

·        پاشو برو نمی خوام اینجا باشی

·        پاشو برو نمی خوام اینجا باشی

·        پاشو برو نمی خوام اینجا باشی

 و من هنوز حرف می زدم از این چند روزی که خبری ازش نبود می گفتم.... می گفتم .... می گفتم

که ناگهان دستم رو گرفت و فشارش داد انقدر سفت فشارش می داد که نا خوادگاه جیغم بلند شد

-         مگه دیونه ای چرا همچین می کنی ؟؟؟؟؟

 

· اره دیونه ام ... مریضم مگه نمی بینی .... پاشو گورت و گم کن عقده ای .......... نمی خوام  ......... نمی خوام اینجا باشی ........ای خداااا کی این دیونه رو خبر کرده ..........

·چرا نمی ری شوهر کنی ............. چرا اینجایی......................

·خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

·چرا راحتم نمی کنی ........... چرا عذابم می دی ........... دیگه ازم چی می خوای .......... ازم اصلا چی مونده که بخوای

 

 

سیاوش اینا رو طوری می گفت که نتونستم خودم رو کنترل کنم زدم زیره گریه  از جام بلند شدم و اروم گفتم :

-         اره باید برم گورم و گم کنم

-         باید برم

-         چرا اصلا اینجام!!؟؟؟

-         چرا دارم خودم و وقتمو هدر می دم

-         من اصلا حقی ندارم

-         اشتباه می کردم فکر می کردم امدم شوهرمو ببینم ....نمی دونستم شوهرم منو اصلا به رسمیت نمی شناسه

-         باید همون موقع که گذاشت و رفت می فهمیدم

-         اما من قول داده بودم .... قول داده بودم تا آخر عمر کنارش باشم

-         دلم خوشه .... قول چیه !!!!!؟؟؟؟؟

سیاوش صورتش و  به طرف دیگه ای اتاق که پنجره داشت چرخونده بود و سکوت کرده بود

یک لحظه نگاش کردم دلم براش سوخت دوباره کنارش نشستم و گفتم بی انصافی مگه چیکارت کردم چرا باهام همچین می کنی بذار کنارت باشم چرا تصمیم گیرنده همیشه تویی

آخه چرا ؟

با صدای لرزون گفت: تو حق زندگی داری . تو باید من و فراموش کنی و یه زندگی خوب با یه شوهر خوب داشته باشی . تو هنوز خیلی جونی . نمی خوام

حرفش رو قطع کردم و گفتم :  بی انصاف من حق دارم واسه زندگیم خودم تصمیم بگیرم این زندگی منه تو زندگیه منی چرا نمی فهمی چرا همش به جای من تصمیم می گیری

گذاشستی رفتی که فراموشت کنم ... آره ...............

چقدر دنبالت گشتم
هر جا که نشونی ازت بود رفتم اما همون موقع نیست می شدی

چقدر سخت بود که به خودم بقبولونم دیگه دوستم نداری

همه می گفتند تو گفتی که از من متنفری ، دوستم نداری ...... چقدر این جمله این مدت عذابم داد .....

ازت نمی گذرم به خدا نمی گذرم اگه نذاری کنارت بموم

من تو رو عشقمونو دوس دارم

بذار خودم تصمیم گیرنده باشم ...

به طرفم چرخید و اشکامو پاک کرد

دستمو گرفت و انگشتر نامزدیمون رو تو دستم گذاشت و گفت : همیشه پیشت باشه

چند ساعتی همین طور گذشت

ناهان صدای بوق دستگاه بلند شد

سیاوش رفت و من هنوز در کنارش دست تو دستش به چهره ای زیباش چشم دوخته بودم

و باور نمی کردم که ............پرواز..........تروریستی چابهار عیادت کردپرواز

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱۸ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت