کاج

درختی که سبز ماند













گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


نوروز، جشن ایرانیان از روزگاران کهن پر شکوه ترین جشن بهاری در جهان بوده است. نوروز بهارانه ای است که روایت های تاریخ درباره پیدایش آن بسیار گوناگون است. نوروز جشن شروع فروردین یا "فرودگان" است که یادآور اجداد و نیاکان ما بود و چنان می پنداشتند که در پنج شب، ارواح پاک مردگان، برای دیدار وضع زندگی و احوال بازماندگان به زمین فرود می آیند و در خانه و آشیانه خویش سرگرم تماشا و سرکشی می شوند. اگر خانه روشن و پاکیزه و ساکنان آن راحت و شاد باشند، ارواح مسرور و سرافراز برمی گردند. اما درغیر اینصورت، آنان غمگین و ناراحت به منزلگاه خویش باز می گردند و تا سال آینده به انتظار می نشینند.

درباره پیدایش نوروز در روایتی دیگر چنین آمده است که نیشکر را جمشید در این روز یافت و مردم از کشف خاصیت آن متحیر شدند. پس جمشید دستور داد تا از شهد آن شکر ساختند و به مردم هدیه دادند. از این رو، آن را نوروز نامیدند.

همچنین روایت شده که اهریمن، بلای خشکسالی و قحطی را بر زمین فرو نشانید اما جمشید به جنگ با اهریمن پرداخت و عاقبت او را شکست داد. آنگاه خشکسالی، قحطی و نکبت را بر روی زمین از ریشه خشکانید و به زمین بازگشت با بازگشت وی درختان و هر نهال و چوب خشکی سبز شدند. پس مردم این روز را "نوروز" خواندند و هر کس به یمن و مبارکی در تشتی جو کاشت و این رسم سبزه نشانیدن در ایام نوروز از آن زمان به امروز باقی مانده است.

 

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 


در خیام نامه آمده است :

چون از امیری جمشید 421 سال گذشت، جهان از او یکسره راست همی آمد. ایران و ایرانیان هم مطیع و مرید او شدند تا بفرمود گرمابه های بسیار ساختند و سیم و زر از معادن بر آوردند و دیبای ابریشمی بافتند که آن روز، روز اول "حمل" بود. پس جشنی بر پا ساخته و نوروزش نام نهاد تا هر سال چو فروردین آید، آن روز را جشن گیرند.

در میان اقوام آریایی که وارد ایران شدند، جشن سال نو در اصل به دو شکل زیر بوده است :

آریاییها در روزگاران باستانی دارای دو فصل گرما و سرما بودند. فصل سرما شامل دو ماه و فصل گرما شامل ده ماه می شد. ولی پس از مدتی، تابستان دارای هفت ماه و زمستان دارای پنج ماه شد. در هر یک از این دو فصل جشنی برگزار می کردند که هر دو این جشنها را آغاز سال نو تلقی می کردند. در جشن اول که به هنگام آغاز فصل گرما یعنی به هنگامی که گله ها را از آغل به چمنهای سبز و خرم می کشانیدند و از دیدن چهره گرمابخش خورشید شاد می شدند. جشن دوم با شروع سرما آغاز می شد. در این ایام گله را به آغل باز می گرداندند و با توشه های اندوخته از آنها نگهداری می کردند. بر اساس شواهد و قرائن، جشن نوروز حتی به هنگام تدوین بخش کهن اوستا نیز در آغاز بهار بر پا می شده و شاید به نحوی که اکنون بر ما معلوم نیست آن را در برج مزبور ثابت نگاه می داشتند.

عید نوروز شش روز متوالی دوام داشت و در این روزها، سلاطین بار عام می دادند و نجبای بزرگ و اعضای خاندان خود را به ترتیب می پذیرفتند و به حاضران عیدی می دادند. در روز اول سال مردم زود از خواب برمی خواستند، به کنار نهرها و قناتها و خود را می شستند و به یکدیگر آب می پاشیدند و شیرینی تعارف می کردند. صبح قبل از آنکه کلامی گویند، شکر یا عسل می خورند و برای حفظ بدن از نا خوشی ها و بدبختی ها روغن به تن می مالیدند.

اما نوروز، پس از مرگ جمشید نیز به حیات خود ادامه داد. در معنا، نوروز، از هجمه ها و حمله های یونانیان، اعراب، ترکها و مغول ها جان به در برد و نوروز ثابت کرد که مهم ترین جشن فرهنگی میلیون ها ایرانی است که چه در درون و چه در خارج از ایران زندگی می کنند.

 


جشن نوروز پیشاپیش بر ایرانیان سراسر گیتی مبارک باد

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٦ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

  یکی از آئینهای سالانه و دیرینه ی ایرانیان جشن سوری، چهارشنبه سوری یا به عبارتی دیگر چارشنبه سوری است. ایرانیان آخرین سه شنبه سال خورشیدی را با بر افروختن آتش و پریدن از روی آن به استقبال نوروز می روند. چهارشنبه سوری، یک جشن بهاری است که پیش از رسیدن نوروز برگزار می شود.

مردم در این روز برای دفع شر و بلا و برآورده شدن آرزوهایشان مراسمی را برگزار می کنند که ریشه اش به قرن ها پیش باز می گردد که مراسم ویژه آن در شب چهارشنبه صورت می گیرد برای مراسم در گوشه و کنار کوی و برزن نیز بچه ها آتش های بزرگ می افروزند و از روی آن می پرند و ترانه (سرخی تو از من ، زردی من از تو ) می خوانند. ظاهرا مراسم چهارشنبه سوری برگرفته از آئینهای کهن ایرانیان است که همچنان در میان آنها و با اشکال دیگر در میان باقی بازماندگان اقوام آریائی رواج دارد و "سور" در زبان و ادبیات فارسی و برخی گویش های ایرانی به معنای "جشن"،"مهمانی"و "سرخ" آمده است.

جشن سور از زمان های بسیار دور در ایران مرسوم بوده است. قبل از ورود اسلام به ایران هر سال ۱۲ ماه، و هر ماه به ۳۰ روز بوده که هر کدام از این ۳۰ روز اسمی مشخص داشته است که بعد از ورود اسلام به ایران تقسیمات هفته نیز به آن اضافه شد. در ایران باستان در پایان هر ماه جشن و پای کوبی با نام سور مرسوم بوده است. مختار برای کشتن یزید که در شهر کوفه که اکثر آنان ایرانی بوده اند از این فرصت استفاده کرده و در زمان همین جشن که مصادف با چهارشنبه بود یزید را قصاص نمود. بعد از گذشت چند سال بعد از ورود اسلام به ایران به آرامی جشن سور در ایران کم رنگ و به آخرین چهارشنبه سال محدود شد. جشن سور از مراسم اصیل ایرانی است و منشا خارجی ندارد. آتش از عناصر چهارگانه است و تنها عنصری است که آلوده نمی شود به همین منظور از گذشته های بسیار کهن تاکنون این آداب مرسوم بوده است.

مراسم چهارشنبه سوری


آخرین سه شنبه ی آخر سال را شب چهار شنبه سوری می گویند. شبی است که امروزه فقط بوته افروزی آن مانده است. این کار را عصر سه شنبه ی آخر سال که آخرش چهارشنبه است انجام می دهند. بدین ترتیب که کوپه های هیزم را روی هم می گذارند خورشید که غروب کرد هیزم را در حیاط خانه یا در کوچه یا در میدان باز آتش می زنند.

ظهور آتش بازی :


آتش بازی در شب چهار شنبه سوری در زمان ناصرالدین شاه و به وسیله ی فرانسوی ها در ایران رواج پیدا کرد. در ابتدا فقط برای سرگرمی شاه این نمایش انجام می شد پس از آن مردم هم در این سرگرمی سهیم شدند و دستور نمایش آن در میدان توپ خانه صادر شد و مردم در آن جا به تماشای آتش بازی می ایستادند و کم کم به شکلی که امروزه اجرا می شود در آمد.


بوته افروزی :

در ایران رسم است که پیش از پریدن آفتاب، هر خانواده بوته های خار و گزنی را که از پیش فراهم کرده اند روی بام یا زمین حیاط خانه و یا در گذرگاه در سه یا پنج یا هفت "گله" کپه می کنند. با غروب آفتاب و نیم تاریک شدن آسمان، زن و مرد و پیر و جوان گرد هم جمع می شوند و بوته ها را آتش می زنند. در این هنگام از بزرگ تا کوچک هر کدام سه بار از روی بوته های افروخته می پرند، تا مگر ضعف و زردی ناشی از بیماری و غم و محنت را از خود بزدایند و سلامت و سرخی و شادی را به هستی خود ببخشند. مردم در حال پریدن از روی آتش ترانه هایی می خوانند :

زردی من از تو ، سرخی تو از من

غم برو شادی بیا ، محنت برو روزی بیا

ای شب چهارشنبه ، ای کلیه جاردنده ، بده مراد بنده


خاکستر چهارشنبه سوری، نحس است، زیرا مردم هنگام پریدن از روی آن، زردی و ییماری خود را، از راه جادوی سرایتی، به آتش می دهند و در عوض سرخی و شادابی آتش را به خود منتقل می کنند. سرود "زردی من از تو ، سرخی تو از من "

در هر خانه زنی خاکستر را در خاک انداز جمع می کند، و آن را از خانه بیرون می برد و در سر چهار راه، یا در آب روان می ریزد. در بازگشت به خانه، در خانه را می کوبد و به ساکنان خانه می گوید که از عروسی می آید و تندرستی و شادی برای خانواده آورده است.
در این هنگام اهالی خانه در را به رویش می گشایند. او بدین گونه همراه خود تندرستی و شادی را برای یک سال به درون خانه خود می برد. ایرانیان عقیده دارند که با افروختن آتش و سوزاندن بوته و خار فضای خانه را از موجودات زیانکار می پالایند و دیو پلیدی و ناپاکی را از محیط زیست دور و پاک می سازند. برای این که آتش آلوده نشود خاکستر آن را در سر چهارراه یا در آب روان می ریزند تا باد یا آب آن را با خود ببرد.

گرد آوردن بوته، آتش زدن و پریدن از روی آن و گفتن عبارت "زردی من از تو، سرخی تو از من" شاید مهمترین اصل شب چهارشنبه سوری است. هر چند که در سالهای اخیر متاسفانه این رسم شیرین جایش را به ترقه بازی و استفاده از مواد محترقه و منفجره خطرناک داده است. مراسم دیگری مانند کوزه شکنی، فال گوش نشینی، آش نذری پختن، آب پاشی، بخت گشائی دختران، دفع چشم زخمها، کندرو خوشبو، قاشق زنی، فال گرفتن هم در این شب جزو مراسمات جالب و جذاب می باشد.

مراسم کوزه شکنی :


مردم پس از آتش افروزی مقداری زغال به نشانه سیاه بختی، کمی نمک به علامت شور چشمی، و یکی سکه به نشانه تنگدستی در کوزه ای سفالین می اندازند و هر یک از افراد خانواده یک بار کوزه را دور سر خود می چرخاند و آخرین نفر، کوزه را بر سر بام خانه می برد و آن را به کوچه پرتاب می کند و می گوید: "درد و بلای خانه را ریختم به توی کوچه" و باور دارند که با دور افکندن کوزه، تیره بختی، شور بختی و تنگدستی را از خانه و خانواده دور می کنند.

فال گوش نشینی :


در شب چهار شنبه سوری فال گوش ایستادن و گوش کردن به حرف های رهگذران یک رسم است که سرنوشت ما در این شب تشکیل می شود البته می توانیم بگوییم که این یک اعتقاد است زیرا فال گوش َایستادن کار خوبی نیست. زنان و دخترانی که شوق شوهر کردن دارند، یا آرزوی زیارت و مسافرت، غروب شب چهارشنبه نیت می کنند و از خانه بیرون می روند و در سر گذر یا سر چهارسو می ایستند و گوش به صحبت رهگذران می سپارند و به نیک و بد گفتن و تلخ و شیرین صحبت کردن رهگذران تفال می زنند. اگر سخنان دلنشین و شاد از رهگذران بشنوند، برآمدن حاجت و آرزوی خود را برآورده می پندارند. ولی اگر سخنان تلخ و اندوه زا بشنوند، رسیدن به مراد و آرزو را در سال نو ممکن نخواهند دانست. 

هست ، مراسم قاشق زنی هم بر

قاشق زنی
قاشق زنی هم تمثیلی بود از پذیرایی از فروهر‌ها... زیرا که قاشق و ظرف مسین نشانه‌ی خوراک و خوردن بود. ایرانیان باستان برای فروهر‌ها بر بام خانه غذاهای گوناگون می‌گذاشتند تا از این میهمانان تازه رسیده‌ی آسمانی پذیرایی کنند و چون فروهر‌ها پنهان و غیر محسوس اند ، کسانی هم که برای قاشق زنی می‌رفتند ، سعی می‌کردند روی بپوشانند و ناشناس بمانند و چون غذا و آجیل را مخصوص فروهر می‌دانستند ، دریافتشان را خوش یُمن می‌پنداشتند

هفت سین

تزیین سفره هفت سین سری سه -

اما اصیل ترین پیک نوروزی سفره‌ی هفت سین بود که به شماره‌ی هفت امشاسپند از عدد هفت مایه می‌گرفت. دکتر بهرام فره وشی در جهان فروری مبنای هفت سین را چیدن هفت سینی یا هفت قاب بر خوان نوروزی می‌داند که به آن هفت سینی می‌گفتند و بعدها با حذف (یای) نسنت به صورت هفت سین در آمد. او عقیده دارد که هنوز هم در بعضی از روستاهای ایران این سفره را ، سفره‌ی هفت سینی می‌گویند. چیزهای روی سفره عبارت بود از آب و سبزه ، نماد روشنایی و افزونی ، آتشدان ، نماد پایداری نور و گرما که بعد‌ها به شمع و چراغ مبدل شد ، شیر نماد نوزایی و رستاخیز و تولد دوباره ، تخم مرغ نماد نژاد و نطفه ، آیینه نماد شفافیت و صفا ، سنجد نماد دلدادگی و زایش و باروری ، سیب نماد رازوارگی عشق ، انار نماد تقدس ، سکه‌های تازه ضرب نماد برکت و دارندگی ، ماهی نماد برج سپری شده‌ی اسفند ، حوت (= ماهی) ، نارنج نماد گوی زمین ، گل بید مشک که گل ویژه‌ی اسفند ماه است ، نماد امشاسپند سپندار مز و گلاب که باز مانده‌ی رسم آبریزان یا آبپاشان است ( بر مبنای اشاره‌ی ابو ریحان بیرونی چون در زمستان انسان همجوار آتش است ، به دود و خاکستر آن آلوده می‌شود و لذا آب پاشیدن به یکد یگر نماد پاکیزگی از آن آلایش است. ) نان پخته شده از هفت حبوب ، خرما ، پنیر ، شکر ، بَرسَم (= شاخه‌هایی از درخت مقدس انار ، بید ، زیتون ، انجیر در دسته‌های سه ، هفت یا دوازده تایی) و کتاب مقدس. بعضی از مؤمنان مسلمان نوروز را مقارن با روز آغاز خلافت علی علیه السلام می‌دانستند چنانکه‌هاتف اصفهانی می‌گوید: نسیم صبح عنبر بیز شد ، بر توده‌ی غبرا زمین سبز نسرین خیز شد چون گنبد خضرا همایون روز نوروز است امروز و به فیروزی بر اورنگ خلافت کرده شاه لافتی مأوا بد نیست اشاره شود که در زمان شاهی ِ فتحعلیشاه قاجار و به فرمان او دستور داده بودند که شاعران به جای مدح ، حقیقت گویی کنند. شاعری با تکیه بر این فرمان شعر زیر را سرود و آن را در حضور شاه خواند و صله‌ی قابل توجهی هم دریافت نمود ! مگر دارا و یا خسرو ست این شاه بدین جاه و بدین جاه و بدین جاه ز کیخسرو بسی افتاده او پیش بدین ریش و بدین ریش و بدین ریش ز جاهش مُلک کیخسرو خراب است ز ریشش ریشه‌ی ایران در آب است در پایان با آرزوی سالی خجسته با ترجمه‌ی شعری از ابونواس شاعر اهوازی نوشتار را به انجام می‌بریم: مگر نمی‌بینی که ؛ خورشید به برج بره اندر شده و اندازه‌ی زمانه برابر گردیده؟ مگر نمی‌بینی که ؛ مرغان پس از زبان گرفتگی به آواز خوانی پرداخته‌اند؟ مگر نمی‌بینی که ؛ زمین از پارچه‌های رنگین گیاهان جامه بر تن کرده؟ پس بر نوشدن زمانه شاد کام می‌باش..

درباره آداب و رسوم, آئین, تاریخچه چهارشنبه سوری

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٢ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

 گفتم به آب دیده بشویم ز دل غمش                 دردا که هیچ چاره به جز سوز و ساز نیست

شرح غمش به دفتر و دیوان بیان نشد              زان رو که هیچ قصد بدین سان دراز نیست

 استاد محمد مهریار٬ نویسنده، ادیب٬ مترجم و محقق ایرانی و اصفهان شناس برجسته٬ در سن 92 سالگی به دلیل کهولت سن در اصفهان درگذشت.،وی سال ها کرسی استادی تاریخ ادبیات فارسی و تاریخ تطور زبان فارسی در دانشگاه اصفهان داشته و سابقاً ریاست کتابخانه این دانشگاه را نیز به عهده داشته اند.
وی در سال 1297 در اصفهان دیده به جهان گشود و در سال ۱۳۳۰ در ادامه مسیر خویش در راه دانش آموزی به آمریکا عزیمت نمود و در دانشگاه فلوریدا و شیکاگو در رشته تعلیم و تربیت و ادبیات به تحصیل پرداخت.همچنان که اجداد و پدران بزرگوارش آقایان نجفی و مسجد شاهی در جریان تحریم تنباکو در اصفهان پیش قدم بودند و درخت مشروطه را آبیاری کردند و در راندن محمد علی شاه و مبارزه با استبداد، راهنمای مردم اصفهان شدند، خود نیز در نهضت ملی شدن صنعت نفت و حمایت از دولت مرحوم دکتر مصدق فعال و از پیشروان فرهنگیان و معلمان اصفهان در تظاهرات بود و همواره به عنوان فردی آزاداندیش و آزادیخواه در اصفهان مطرح بوده‌است.
از این نویسنده آثاری چون چشم انداز تاریخ سیاسی ایران٬ اصفهان از قدیم‌ترین عهود تاریخی تا عهد سلجوقی، قلمرو اصفهان در گذشته و حال(در تاریخ صفویه)، تاریخ ادبیات قبل از اسلام٬ تاثیر و نفوذ غرب در ایران٬ ترحمه سفرنامه سانسون (وضع کشور ایران در عهد شاه سلیمان صفوی٬ فرهنگ جامع نامها و آبادیهای کهن اصفهان و .
.. به چاپ رسیده است.محمد مهریار، سروده‌هایی بسیاری در قالب غزل، رباعی و قصیده سروده‌ و کتاب هلال ماه نواشعار تاگور شاعر نامدار هند را به زبان فارسی ترجمه کرده است.استاد مهریار فردی بسیار متواضع٬ فروتن و عاشق فرهنگ و ادب بود و از اینکه شورای اسلامی شهر اصفهان خیابانی به نام ایشان در اصفهان نام‌گذاری کرده هیچ وقت خوشحال نبود و تمایل داشت٬ اگه قرار است نام محلی به نام وی نامگذاری شود آن محل یک فرهنگ سرا یا کتابخانه باشد.
وی در اوج فروتنی وصیت کرده که پیکر او را در قطعه نام‌آوران دفن نکرده و در قطعه 33 باغ‌رضوان اصفهان در کنار همسرشان به خاک سپرده شوند.استاد مهریار بارها به اطرافیان خود گفته بودند برای سه چیز زنده‌ام٬ ایران٬ ایران و ایران که نشان دهنده عشق و علاقه وی به ایران است.از دیگر وصایا شنیدنی استاد مهریار٬ تقاضای ایشان از اطرافیان است که به جای برگزاری مراسم سوگواری در زمان فوت ایشان٬ مراسم شاهنامه خوانی در دانشگاه اصفهان یا یک کتابخانه برگزار شود

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢۱ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 

 با اینکه دیروز روز جهانی زن را تبریک گفته بودم امروز صحبتی  از بدجنسی یکی از همکاران زن در اداره (خانم آ-سیمی  ) شنیدم لذا با دیدن فیلم بفرمائید شام  وتاثیر گرفتن، بد ندیدم بعضی از خصوصیات اینان را به رشته تحریر در اورم

گزیده ای از : انجمن زن ذلیلانزنها مثل اطو هستند هم مصرفشان بالا است هم زود داغ می کنند البته بدون بخارش هم بدرد نمی‌خورد. زن ها مثل پیاز هستند ظاهر سفید و ظریفی دارند اما باطنشان اشک آدم رو در می‌آورد. زنها مثل سکوت هستند با کوچکترین حرفی می شکنند. زنها مثل چراغ راهنمایی هستند هر چقدر هم با آنها حرف بزنی باز هم مرتب رنگ عوض می کنند. زنها مثل تخت خوابگاه هستند نو ها  و تازه هایشان کمیابند و کهنه هایش هم سرو صدا زیاد می کنند. زن ها مثل الکل هستند دیر بجنبی همه شان می پرند. زنها مثل عینک دودی هستند با آنهاهردودنیا را تیره و تار می بینی. زنها مثل ظرف سفالی هستند بدون رنگ و لعاب جلوه ای ندارند. زنها مثل کامپیوتر هستند یک بار خودش را میگیری و یک عمر لوازم جانبی آنرا. زنها مثل کیک خامه ای هستند با نگاه اول آب از لب و لوچه آدم آویزان می شود اما کمی بعد دل آدم را میزند. . زنها مثل آتش  هستند هرچه از اونها دورتر باشی هم بهتره هم زیباترند. زنها مثل بچه ها هستند تا وقتی که ساکتند خوبند بازم می گم تا وقتی ساکتند خوبند

زن ادارات قاین برگزار شد .البته از هرچه شوخیه که بگذریم این خانم آ-سیمی جدا از بدجنسیهاش بسیار خانم محترم باهوش و کاربلد وکارآمدیست هرچند ما مردا همش ،می گیم خدا بداد شوهرش برسه ولی باور کنید ،نبودش تو اداره خیلی مشخصه خصوصاً دقت ایشان ،لازم به یادآوریست  جهت احترام به خانم های اداره و درست نکردن دشمن و برانگیخته نشدن قدرت حسادت  باید بگم اداره ما بدون خانم ها اداره نمی شه وهمه اونها یک از یک بهترند وهریک خصوصیتی داره که منحصر بفرده مثل مهربونی های خانمعید شما مبارک قبادی -پرکاری خانم شیرزادی -نظم خانم نوابی -ادب خانم شایسته (از من نشنیده بگیرید قراره بزودی عروس بشه) -جدیت خانم جهانبخش -  چشمان کنجکاو وتوام با سکوت خانم فرقانی -بدون حرف اضافه خانم حفیظی -چهره نگران خانم احمدی بادختر کوچولو ونازش آی ناز خانم دوست داشتنی-چهره همیشه خندان خانم مختاری -درآرزوبه شیراز رفتن خانم مصلحی و توجه کردن های خانم رئیسی ---بابا خدا بده برکت چقدر زن تو این اداره  اونم تویه طبقه خدا صبر بده به آقای سعیدی رئیس محترم وصبورترین مرددنیا بفرمائید شام البته نه مثل دعوای دیشب خانم های برنامه بفرمائید شام 

انجمن زن ذلیلان بدون مغزمن هم  که حسابی زن ذلیلم  نه تنها از زنم تعریف می کنم  بلکه بنحوی هم  به تعریف همه زنها  خصوصا آنهایی که در این یک سال گذشته با هم همکار بودیم ، می پردازم

بهر حال یکسال با بد وخوبش گذشت در غم وشادی هم ،همه با هم شریک بودیم ان شاء الله سال دیگه در صورت موجودبودنمان زنسالی خوب وتوام با شادی وسلامتی درکنار خانواده هایمان  باشد

                                 

 

                                               بازم بفرمائید شام         

                                               خودمون نیست،بفرمائید:

 عید همه شما که در صفحه خاطرات من جا گرفته اید مبارک

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱۸ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 زن ایرانی
س
ر
زمینم خاک افسونگر دل خاورمیانه
زن ایرانی در نظر گرفت .
نام تو تاریخ تو مردان کویت جاودانه
من زن ایرانی ام ایرانی از جنس تن تو
هم صبور و هم غیورم طفلی از آبستن تو
من زن ایرانی ام همسایه و هم نسل شیرین
خواهر تهمینه و هم قصه ی پوران و پروین
من زن ایرانی ام اهل تمدن
زاده پارس مثل دریا می‌خروشم
من خلیج‌ام تا ابد فارس

من زن ایرانی ام یک چشمه شرم ناب دارم
قد صدها سد سیوند پشت چشمم آب دارم
من زن ایرانیم می سازمت با خشت جانم

میزنم تا سقف تو صدها ستون با استخوانم
من زن ایرانی ام ایرانی از جنس تن تو
هم صبور و هم غیورم طفلی از آبستن تو

 

هیلا صدیقی فعالیتهای هنری، 

    شاعر :هیلا صدیقی

سردار جنگجوی ایرانی و دختر

 

 

گرگها خوب بدانند در این ایل غریب 

 گر پدر مرد، تفنگ پدری هست هنوز
گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند

آقا پسر یاد دوران کودکی افتاده توی گهواره چوبی پسری هست هنوز
آب اگر نیست نترسید، که در قافله مان

 دل دریایی و چشمان تری هست هنوز

                                                    

  

 

 

شاعر :دکترر زهرا رهنورد                              

  روز جهانی زن بر شیر زنان  و مادران دریادل ایران گرامی باد

  

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٧ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

           

 

١۴ اسفند سالروز درگذشت یکی از ابر مردان تاریخ سیاسی ایران مرحوم دکتر محمد مصدق قهرمان ملی شدن صنعت نفت ایران است

مردی که بواسطه توطئه استعمارگران وزور استبدادگران قربانی فزونی خواهی استحمارگران گردید 

مصدق در خانه خود محبوس  وتازمان مرگ ، کمترین گلایه ای از این جامعه نخبه کش به زبان نگفت، ساده زیست وساده مرد یادش گرامی وراهش پررهرو

بی مناسبت نبود که دراین پست با ذکر خاطره ای تاریخی از او ،یادآور نام ایشان شویم درروزهایی که دکتر محمد مصدق را دربیدادگاه فرمایشی شاه در لشگر 2 زرهی محاکمه می کردند ، کسانی به عنوان تماشاچی به دادگاه می رفتند که مجوز شرکت در آن را داشتند .خبرنگاران مطبوعات و عده ای از ماموران امنیتی .

دریکی از جلسات، ملکه اعتضادی نیز شرکت کرد وموضوع جلسه آن روز ، دفاع دکتر مصدق و وکیل مدافعش سرهنگ جلیل بزرگمهر و رد ادعا نامه دادستان ارتش - سرهنگ حسین آزموده بود .

هنگامی که مصدق باشور وهیجان از خدمات صادقانه اش به مردم و مملکت سخن می گفت و دستهای مرتعشش راحرکت می داد ، ملکه اعتضادی که در ردیف تماشاچیان نشسته بود از جا برخاست و با صدایی بلند ، رو به دکتر مصدق گفت :

یک پیر مرد سیاسی که مملکت را به پرتگاه سقوط کشانده ، نباید در دادگاهی که به خیانت های او رسیدگی می کند، بترسد وبلرزد.

دکتر مصدق، رو به عقب برگرداند و گویندۀ این جملات را شناخت و گفت: خانم! منارجنبان اصفهان ، قرنهاست می لرزد و هنوز پا بر جاست .

از این پاسخ صریح و ابهام دار ، اکثر حضار ، حتی رئیس و منشی های دادگاه نیز به خنده افتادند و "خانم ملکه " با سر افکندگی بسیار در جایش نشست وپس از لحظاتی دیگر سالن دادگاه را ترک کرد

عاش سعیدا ومات سعیدا

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٤ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

گاهی اوقات آدم تو زندگی روز مره اشتباه یا خطایی می کنه اونوقت با یکی روبرو میشه که هیچی نمیگه اما با چشماش هزاران سخن به آدم می گه  که از شنیدن صدا ها برا ادم سنگین تره

بعضی اوقات از کنار همه ما ،آدمایی رد می شند بدون اونکه حرفی بزنند اما با چشم هاشون  خیلی چیزا می گند اما من وتو بی خیالشون میشیم انگار نه انگار بنی ادم اعضا یکدیگرند

یه وقتایی میشه که تو خیابون آماد گاه  داریم دنبال هتل عباسی و مبل فروشی می گردیم اما ادمایی  تو همون خیابون کنار مطب دکترا و آزمایشگاهها جوری بهمون نگاه می کنند که خیلی حرف توشه اما باز ما چون تواون حرفا،  صدا نبوده خودمون را به کر بودن می زنیم  فقط نگاه زود گذر  می کنیم اما نمی شنویم وباز از غذا از اتاق از راحتی مبل و رنگ لباس پرده  شاکی میشیم وبلند بلند با قهقه مستانه نگاهها را بی اثر می کنیم

بعضی زمونها وقتی میری تهرون تو اتوبان چمران ویراژمی دیم اون کنارا نزدیکای اوین همون وقت که ما از قشنگی وخوب بودن ورسیدن به وضعیت فضای سبز و بزرگراههای  تهرون سخن می گیم یه عد ه ای نشستند کنار اون دیوار بلند  اوین وبهمه ما نگاه می کنند وبا نگاهشون یه چیزای می گند اما ما باز نمی شنویم چون وعده کردیم سر ساعت جهت مراسم عروسی  هتل استقلال باشیم

اگه حالی باشه ویه روز برا ورزش بریم پارک وقتی داریم با سرعت می ریم یا می دویم وتورفتن ملاحظه هیچکس را نمی کنیم پیرمرد ها وپیرزنهایی را می بینیم که رو صندلیهای سنگی پارک نشستند وابتدا وانتهای راه رفتن وگذر نمودن وقامت مارا برانداز می کنند وبا چشماشون یه چیزای می گند اما به لب نمیارند  تا ما باز فکر کنیم که نشنیده ایم

یه موقع هایی دو جنس مخالف همدیگر را می بینند یا به یاد یک زمونها وخاطراتی  می افتند  یا می دونند  دیگه زمونش گذشته و یا دیگه امکانش نیست  بد جوری بهم نگاه می کنند و حداقل یکیشون با  چشماش حرفا وگلایه حتی پیامی داره اما اون یکی باز هم نمی خواد یا نمی تونه که  بشنود

 

اما بیشتر زمونها وقتی ادما می رند جلو آینه چشماشون خیلی حرفا به اونها میزنه خیلی گلایه وشکایات داره از عمر رفته کارهای کرده و نکرده حرفای زده ونازده دلهای شکسته  وبه درد آورده ،ظلم های کرده و دادهای نگرفته خونهای ریخته  وقبول عضویت در  جماعت خفته ،خباثت ها، یاد نگرفتن ها ویاد ندادن ها ؛فراموش کردن عشق یا حتی  عاشق کشی و.....

فقط چند شانه به موهای درحال ریزش می زنیم وباز نمی شنویم تاباقی عمر بسر آید وچون نشنیده ایم هیچ هم نگفتیم و مرد نکونام هم نگشتیم  تا به وادی فراموشی سپرده شویم

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱۳ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

G.2 Cal-6mm Zinc Alloy Shell

 

 

 

     تفنگت را زمین بگذار
  که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار نامادری در حضور ۳ برادر !
   تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
   من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
    ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
     تو ای با دوستی دشمن.

   زبان آتش و آهن
   زبان خشم و خونریزی ست
  زبان قهر چنگیزی ست
  بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
   فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

 برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار ندا جان این مادر بر جنازه
 تفنگت را زمین بگذار
 تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
  این دیو انسان کش برون آید.

  تو از آیین انسانی چه می دانی؟
 اگر جان را خدا داده ست
 چرا باید تو بستانی؟
 چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
 به خاک و خون بغلطانی؟

     گرفتم در همه احوال حق‌گویی و حق‌جویی
  و حق با توست
   ولی حق را -برادر جان-
تعریف خشم  به زور این زبان نافهم آتش‌بار
    نباید جست…

   اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
   تفنگت را زمین بگذار

     شعر از: فریدون مشیری

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱۳ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

ادم بعضی وقتها بخودش حق می ده که بهمه چیز شک کنه حتی بخودش به دلش به بر ملتی شک دارم که هنوزگوشش وبه زبونش

یک وقتی بود که یه عده ای به حرف پیرشون ،گوش دادند و با نیت حرف ودل یکی رفتند به جنگ آقا غوله خیلی راحت تر از اون که فکر کنی با همون وحدت کلمه طاغوت و نماد آقا غوله را شکستند وجشن پیروزی گرفتند اما از فردای همون روز منم منم شروع شد وآوای غلو م بود ،بودکی ،گوشا را کر و دلا را دور

خلاصه  دوستان وهمرزمان یکی یکی شدن ،دشمن همدیگر و جای گل بذر کینه سراسر دلا را گرفت

اونایی که اول باید می رفتند ،رفتند وقتی راه رفتن آموختی دویدن

اونایی که وسط کار باید می رفتند ،رفتند

اونایی که این آخریا باید می رفتند باز هم رفتند

خلاصه لنز دوربینی که در اثر همون وحدت کلمه باز شده بود  وجمعیت زیادی را نشون می داد روز به روز کوچک شد فقط برای چند نفر باز موند یا شاید همبسته شدتا تصویر دیگر ی بجای آن تصویر قبلی نشون بده

آدمای جدید آسه آسه با لباس رزم وچکمه اومدند و جایگزین شدند  خیلی هم با شور و حررارت ،حتی در انجمن هم به رژه پرداختند اما نه منظم بلکه برای دیده شدن از در دیوار جایگاه سخن هم بالا رفتندو همدیگر را هول دادند

 اصلا جای شما خالی برای دیده شدن اونجا دعوا بود بیا وببین  همه تلویزیون های دنیا هم نشونشون دادنداما کسی اونجا نبود که بگه آقا برا دیده شدن کارهای راحت تری هم میشه کرد هیچکار که بلد نباشی حداقل مثل حج غلوم علی ما می تونی  خودت را از تعلقات دور جعفری با سر تراشیده شدهکنی وهمچون او  با تیغ واز ته موهای سرت را بزنی تا کمی راحت شوی و موجب روشنایی محیط گردی واجازه فکر بخودت دهی تا مثل گلر فرانسه در جام جهانی بتونی پس از بوسه یاران بر سر مبارک  ٣ تا پنالتی بنفع مردم کشورت بگیری  و بنحوی با تز حج غلوم علی خانی، روشنفکر جلوه نمایی

 از شوخی با حج غلوم علی  بگذریم اما الحق جایش میان شما دوستان ناشی، خالی که بسا بهتر وطبیعی تر از شما  در شعار هنر نمایی ولیدر می نمود؛نمیدونم این مشتهای گره کرده و قرائت نامه ها برای حذف مابقی ست یا اینکه می دانید روزگار نه چندان دور نوبتی هم باشه نوبت شماهاست دیر وزود داره ولی سوخت وسوز نداره

شاید هم با همین علم بدنبال این هستید که دوربین زمان خروجتان را به تاخیر اندازدرفتن به مدرسه،

 آری با هوش تر از اینید که ندانید ،بخاطر همین بود که از سر وکول هم بالا می رفتید تا دوربینهای انجمن شمارا حوادث خبری نویسنده: st.prince تاریخ: 10 آبان 1389 بازدیدها: 23. امیدوارم با دیدن این دوریبن مخفی ها اقات خوشی را سپری کنید . روی لینک کلیک کنیدببینه و بگه ٢ روزه دیگر  می تونی بیشتر بمونی وباز به این جنت مکان شرف حضور  یابی 

 

  واقعا نمیدانید که نشسته اید برسر شاخه وبن می برید

آنانی که امروز شعار مرگ واعدام برایشان  در فضاطنین انداز نمودید ؛ دیروز خود گونه ای دیگر بودند وفردا  فردای نه چندان دور همین شعار ،چشم انتظار کمترین نقد واعتراضتان می گردد  

چقدر حزن انگیز ،آنهمه مهر وعطوفت در مبارزه با آقا غوله جایش را به مشتهای گره کرده مارکسیستی ؛ مرگ براین واون یار قدیمی که روزی داشتن یک عکس کنارشان مایه مباهات بود را داد

آری نمیدانم چرا  این  قسمت شعر سیف الله فرقانی  خوب بیاد می آورم که می گفت

آن کس که اسب داشت

 غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمع‌ها بکشت
سه نمونه کاروانسرای منحصر
هم بر چراغ‌دان شما نیز بگذرد

زین کاروانسرای، بسی کاروان گذشت 

ناچار کاروان شما نیز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن 
تاثیر اختران شما نیز بگذرد
به ره افتاد کاروان
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید 
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱۳ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

در آن دوران در ایرانشهر
همه روزش چو شبها تار
همه شبها ز غم سرشار
نه در روزش امیدی بود
نه شامش را سحرگاه سپیدی بود
نه یک دل در تمام شهر شادان بود
خوراک صبح و ظهر و شام، ماران دو کتف اژدهک پیر
مدام از مغز سرهای جوانان این جوانمردان ایران بود
جوانان را به سر شوری است توفان زا
امید زندگی در دل
ز بند بندگی بیزار
و این را اژدهک پیر می دانست
از اینرو بیشتر بیم و هراسش از جوانان بود

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱۳ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

سرهنگ «معمر قذافی»، دیکتاتورکاریکاتور قذافی - تلخندک‎

این تعابیر را رییس انجمن روانپزشکان مصر، دکتر عکاشه برای قذافی به کار برده است. روانپریش و قاتل ، گزارش دکتر عکاشه را در روزنامه الاهرام مصر، روز شنبه -امروز-خواندم. این هم از برکات اینترنت است که پیش از آن که مردم قاهره از خواب برخیزند و الاهرام بخوانند. در این سوی دنیا روزنامه ها در اختیار همگان است. عکاشه گفته است: قذافی را بایست پیش روانپزشک برد. او یک روانپریش عادی نیست. ممکن است برای نابودی مردم خود تانک ها را به حرکت درآورد. مردم را بمباران کند.
سخنرانی روز جمعه ، قذافی را در طرابلس بر بالای دیوار یک قلعه قدیمی گوش می کردم. عده ای از ماموران امنیتی و نیز طرفدارانش جمع شده بودند. می گفت: باید بین زندگی و مرگ یکی را انتخاب کنید. زندگی یعنی عشق به رهبر انقلاب معمر قذافی! باور می کنید؟ تا به حال چنین تعبیری در باره عشق شنیده بودید؟ گمان می کردید که حاکمی مثل قذافی با تمام دیوانگی و روانپریشی اش خود را همان مفهوم حقیقی عشق بنامد.
می گفت: می دانید چرا مبارک سقوط کرد؟ برای این که ماموران مزدور موساد با او مخالف بودند. انها مردم را تحریک می کردند.
می دانید چرا بن علی سقوط کرد و از تونس گریخت؟ برای این که مردم تونس با زنش که اهل طرابلس بود مخالف بودند. می گفتند چرا زن طرابلسی گرفتی؟
در صحبت تلفنی قذافی با مردم زاویه مضمون های دیگری هم وجود دارد. این صحبت در روزنامه الجماهیریه لیبی روز جمعه و شنبه منتشر شده است. می گوید:
مردم زاویه، عزیزان من! مواظب این جوانان خودتان باشید. من خبر دارم یه قرص هایی هست، که مغز جوان ها را خراب می کند. یه کارخانه شیر در مصرایه، این قرص ها را توی شیر و نسکافه و قهوه حل می کند. شب ها این قرص ها یا محلول را به جوان های بین ۱۷ تا ۱۹ ساله می دهند. به آن ها می گویند: حالا بروید مرکز پلیس را آتش بزنید. حالا بروید پلاکارد ها را پاره کنید. خانم ها و آقایان اهل زاویه مواظب جوانانتان باشید...
این دیوانه ای است که بیش از چهل سال است بر مردم لیبی حکومت می کند. می گوید: یا باید او را دوست بدارند و بر آن ها حکومت کند و یا این که آن ها را خواهد کشت. سفیر شرافتمند لیبی در دفتر سازمان ملل در نیویورک، عبدالرحمان محمد شلقم ، همین عبارت قذافی را در جلسه شورای امنیت سازمان ملل با بغض و اشک گفت. گفت: » مگر مردم ما چه می خواهند؟ بیش از یک میلیون در بنغازی تظاهرات کرده اند. دموکراسی و عدالت می خواهند»قذافی
چرا قذافی چنین شده است؟ قدرت مطلقه بی مهار و بدون مسئولیت چنین سرانجامی دارد. تفاوتی نمی کند که نامش دبیر کل حزب کمونیست باشد، به نام استالین، یا یک فرد ناسیونالیست سوسیالیست به نام هیتلر، یک رییس جمهور بعثی به نام صدام و یک رهبر مادام العمر انقلاب به نام قذافی...قدرت مطلقه بی مهار همین است. روانپریشی و آدمکشی... جوان کشی.

سیدعطاءالله مهاجرانی
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۸ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

شرح حال سید محمد صمصام

با دوستان داشتیم از گران شدن بنزین و سهمیه ها صحبت می کردیم ،که نتیجه بحث بازگشت به گذشته بود واستفاده از حیوانات جهت ایاب وذهاب

ادامه بحث رسید به مرحوم صمصام که در خیابان ودرمیان خودرو خر خود را میراند واعتراض کسی را نیاز به پاسخ نمی دید البته همه هم اورا می شناختند

خلاصه بد ندیدم از نکته دانی و تیز هوشی این مرد اصفهانی چند حکایت در این پست برای ذکر طنازی وزیرکی  اوبیاورم  و شما یی که اورا می شناختید یاد آور خاطرات شود و خاطره های از او ارسال کنید  وآنانی که نمی شناختند ش بخوانند و طنازی ونکته دانی را  بجای لوده گی پیشه خود سازند

مرحوم صمصام از چهره‏ هاى خیلى محبوب اصفهان بود. شاید جزء سرشناس‏ترین روحانیون اصفهان هم بود. فکر نمى‏کنم کسى در اصفهان باشد که صمصام را نشناسد و به آن علاقه نداشته باشد. البته به سبک خاصى زندگى مى‏کرد، مثلاً در همان زمان هیچ وقت سوار ماشین نمى‏شد. سوار قاطر یا الاغى که داشت مى‏شد، و در تمام محافل و جلسات مذهبى اصفهان و جاهایى که روضه و منبر بود، معمولاً بدون دعوت حضور داشت. یک حالت بهلول گونه‏ اى داشت، حالتى که به نظر مى‏آمد مقدارى شاید سطحى یا به اصطلاح آدم خلى باشد. ولى در عین حال این‏جور نبود. بسیار فرزانه و حکیم و حتى باسواد بود. ظاهراً ازدواج هم نکرده بود. در جلسات و منبرهایى که مى‏رفت، چه با دعوت یا بدون دعوت، پول مى‏گرفت. و پول را هم نقداً دریافت مى‏کرد، چه بگذارند منبر برود چه نگذارند، چون بعضاً هم نمى‏گذاشتند منبر برود ولى در عین‏حال معروف بود که افراد زیادى از ایتام و فقراى اصفهان را او اداره مى‏کند. در زندگى شخصى خودش چیزى جز سادگى و ساده‏زیستى وجود نداشت. یک وقت خودش مى‏گفت من آرزو به دلم ماند که یکبار براى منبر دعوتم کنند، تا اینکه روزى دیدم پاکتى برایم آمده و خوشحال شدیم که بالاخره این آرزو به دلمان نماند. وقتى که پاکت را باز کردم، دیدم در نامه نوشته‏اند آقاى بهلول لطفاً به روضه ما تشریف نیاورید، این پنجاه تومان را هم پیش‏پیش بگیرید که مطمئن باشید و آنجا نیایید.

    مرحوم صمصام با آن سادگى و سیادت و محبوبیت و کهولت سن، زبان برنده ‏اى هم در برخورد با مسائل اجتماعى و سیاسى داشت. و این ویژگى پذیرش خاص و تأثیر عمیقى در نفوس مردم گذاشت. در ارتباط با مسائل نهضت و ماجراى پانزده خرداد به بعد برخوردهاى خیلى جالبى داشت. صمصام معمولاً بزرگترین و پرجمعیت ‏ترین جلسات اصفهان را انتخاب مى‏کرد و بى‏دعوت دم در مترصد مى‏ایستاد، و حدفاصل منبرى قبلى و بعدى مى‏رفت بالاى منبر مى‏نشست. طبعاً آن منبرى که بلند شده بود که برود به طرف منبر، مى‏دید یکدفعه صمصام بالاى منبر سبز شد، ناچار بود کنار بنشیند تا صمصام منبرش را تمام بکند. به این سبک منبر مى‏رفت. در همه‏ جا هم حضور داشت.

    در یکى از جلسات بسیار پرجمعیت اصفهان که به همین صورت منبر رفته بود داستانى نقل مى‏کند و مى‏گوید: یک شب علوفه براى الاغم نداشتم، هر چه گشتم توى طویله و این طرف و آن طرف چیزى پیدا نکردم. بالاخره بلند شدم، دیدم حیوان گرسنه است و نمى‏شود گرسنه بخوابد، رفتم بیرون. آخر شب بود، دیدم دکانها همه بسته است. رفتم خیابان شیخ‏ بهائى، چهارسو، پل‏ فلزى، آن طرف چهارراه حکیم ‏نظامى، همه بسته بودند، اما دیدم جایى چند دکان باز است، آنجا جلفا و محله اَرمنى‏ها بود. رفتم دیدم چیزهایى آنجا هست، شیشه‏ هایى گذاشته‏اند و دارند چیزهایى مى‏فروشند. به یکى از دکاندارها گفتم: آقا علفى، جویى، گندمى، چیزى ندارید براى الاغمان. دکاندار گفت: نه، جو نداریم ولى آب‏جو داریم. بعد متوجه شدم اینجا مشروب ‏فروشى است، مال ارمنى‏هاست. با خود فکر کردم که این الاغ ما اگر جو گیرش نیامده، امشب آب آن‏را بخورد. مثل کسى که پرتقال گیرش نمى‏آید آب پرتقال مى‏خورد. گفتیم قدرى از این آب‏جوها بده، گرفتیم آوردیم جلوى الاغمان گذاشتیم، یکى بویى کرد و سرش را بلند کرد، مى‏خواست بگوید نمى‏خواهم. هر چه گفتم بخور دیدم نخورد. این جریان را صمصام ظاهراً در یکى از جلسات منزل بنکدار، نقل مى‏کند و بسیارى از مسئولان شهر و طاغوتى‏ها و عده‏اى هم معمم و مردم عادى آنجا حضور داشته‏اند. استاندار شهر و رئیس شهربانى و ساواک و فرماندار هم آنجا بوده‏اند. خلاصه، صمصام زیر چشمى به یک یک اینها نگاه مى‏کرده و مى‏گفته: به الاغم گفتم: الاغ عزیز بخور، این آب جو است. این همان چیزى است، که استاندار مى‏خورد. به این ترتیب یکى‏یکى اسم مسئولین شهر را که در آن جلسه بوده‏اند مى‏برد و اینها را عملاً و مفهوماً از الاغ خودش پست ‏تر و پائین ‏تر مى‏آورد. این حرفها با آن لحن و سبک خاص و شیرینى که صمصام داشت موجب خنده فراوان مردم مى‏شد. این حرفها را صمصام زمانى مى‏گفت که کسى جرات نگاه کردن به یک پاسبان هم نداشت، ولى یک سیدى در یک جلسه مهمى بیاید، مثلاً شأن استاندار را از الاغ پایین ‏تر بیاورد، در آن شرایط در شکستن اُبهت آنها خیلى جالب و تأثیرگذار بود.

    ماجراى دیگر این‏که بعد از دستگیرى حضرت امام، بعد از پانزده خرداد - در یکى از همین جلسات بسیار مهم و پرجمعیت با همان آهنگ ولحن خاص خودش که معمولاً با تکیه به صوت حرف مى‏زد در حالى که سبیلهایش را به طرز خاصى مى‏کشید و گاهى ریشهایش را مثل ریشهاى رستم دو شقه مى‏کرد و یک شال سبز به سر و شالى دیگر به کمرش مى‏بست و قباى کوتاهى هم مى‏پوشید - با آن قیافه منحصر به فرد و با صوت خاص خودش مى‏گوید: هر چه به این سید خمینى گفتم پایت را روى دم سگ نگذار، سگ مى‏گیرد تو را، حرف صمصام را نشنید و بالاخره پا روى دم سگ گذاشت و سگ گرفتش. آن حرف را با همان لحن خاص خودش که خیلى شیرین و زیبا و ادیبانه بود به نثر مسجع گفته بود، در شرایط خفقانى که آن رمان اسمى از امام بردن کار خیلى مشکلى بود. بلافاصله مى‏آیند و مرحوم صمصام را دستگیر مى‏کنند. این داستان را تقریباً تمام اصفهانیها، مخصوصاً آنهایى که در آن زمان بوده‏اند مى‏دانند، البته شاید یک مقدارى تقدم و تاخر در نقل‏ها وجود داشته باشد ولى مضمونش همین است. براى بردن به ساواک ایشان را به اصرار مى‏خواستند سوار پیکان بکنند، پیکان تازه آمده بود معمولاً ساواکیها هم از این ماشین استفاده مى‏کردند - ایشان حاضر نمى‏شود سوار ماشین بشود و مى‏گوید من با الاغ مى‏آیم. بالاخره ماشین ساواک از عقب یا از جلو و خود صمصام هم سوار الاغش راهى ساواک مى‏شوند. در بین راه هم تمام جمعیت در مسیرى که ایشان عبور مى‏کرد متوجه صمصام مى‏شدند و به لحاظ قیافه و سوار الاغ بودنش. اصلاً صمصام وقتى که از هر خیابانى مى‏گذشت وقتى از بازار اصفهان عبور مى‏کرد راه ها بند مى‏آمد و همه مى‏ریختند دور برش سلام مى‏کردند و بچه ‏ها اطراف او را مى‏گرفتند. او هم گاهى یک چیزى مى‏گفت. اگر چه بعضى وقتها هم عصبانى مى‏شد، ولى همه از این سبک و سیاق صمصام خوششان مى‏آمد.

    صمصام با این شکل مى‏رود به طرف ساواک. در همین احوال خبر رفتن صمصام به طرف ساواک تقریباً در همه اصفهان مى‏پیچد، که صمصام را متعاقب یک چنین داستانى و چنین جمله‏اى دستگیرش کرده‏اند و ایشان را به ساواک مى‏برند. در آنجا ادامه ماجرا را که از قول خودش یا شاید بعضاً از ناحیه ساواکیها، به بیرون درز پیدا کرده به این صورت نقل کرده‏اند که ساواکیها به‏ خاطر همان خلق ‏و خوى خاص و دوست داشتنیش دور او جمع مى‏شوند. رئیس ساواک هم مى‏آید آنجا ببیند این سید که همه دوستش دارند چه کسى است. در عین ‏حال بنا داشتند که او را بترسانند. رئیس ساواک با یک ژست خیلى خشنى فریاد مى‏زند، که توى دیوانه را من باید سر جایت بنشانم، کارى مى‏کنم با تو که دیگر نفسى نکشى، و این مزخرفها را نگویى، پدرت را در مى‏آورم. و بنا مى‏کند به هتاکى و فحاشى کردن. شلاق را مى‏آورند و خوب صحنه ‏سازى مى‏کنند که سید را مرعوب کنند. صمصام با همان هیبت و ژستى که داشته مى‏گوید، دست نگهدارید من یک جمله‏اى بگویم و بعد هرچه مى‏خواهید مرا بزنید. مى‏گوید که اولاً ما چون از خاندان عصمت و بذل و کرم و بخشش هستیم، من قبول کردم صد تا شلاق را، اما به تاسى از جدم پیغمبر که بخشنده و اهل سخاوت بود پنجاه تا از آن را بخشیدم به خود این آقاى رئیس که به او بزنید و بعد با اشاره به کس دیگرى که آنجا بوده مى‏گوید بیست تایش را هم به ایشان بزنید، ده ضربه هم به فلانى و پنج ضربه را به ایشان و سه تایش راهم به فلانى تا مى‏رسد به نود و هشتمى، بعد مى‏گوید حالا براى اینکه این الاغ من هم دلش نشکند دو ضربه شلاق هم به این الاغم بزنید. با این شگرد رئیس ساواک و دوروبرى‏هاى او را در ردیف الاغش مى‏آورد. رئیس ساواک عصبانى‏تر مى‏شود و مى‏گوید یاالله بخوابانیدش مثل اینکه اینجا هم رویش کم نمى‏شود. خلاصه شلاق را مى‏برند بالا که او را بزنند مى‏گوید صبر کنید، من یک جمله دیگر هم بگویم و بزنید که من حقم است و صد تا هم کم است دویست تا بزنید. بعد با کمى تامل مى‏گوید والله من خودم، عالم بى‏عمل هستم. عالم بى‏عمل باید بخورد دو برابر هم باید بخورد. مى‏گویند چطور؟ مى‏گوید: یک روز من خودم به سید خمینى گفتم پایت را روى دم سگ نگذار، سگ مى‏گیرد تو را، ولى خودم الان پایم را گذاشته‏ام روى دم سگ. با اینکه مى‏دانستم این جورى است، در عین حال خودم هم همان کار را انجام دادم و حقم است بزنید.

    خلاصه مى‏بینند که نمى‏شود با این آدم طرف شد و در حالیکه رئیس ساواک خیلى عصبانى بود و بعضى در دلشان هم از یک جهت مى‏خندیدند، سید را با یکسرى تهدید و داد و فریاد از ساواک بیرون مى‏کنند.

    وقتى که منصور را ترور کردند - سال 43 - من اصفهان بودم. آن وقت یکى از منبرى‏هاى خبیث اصفهان روى منبر دعا کرده بود براى شاه و پسرش و بعد هم براى سلامتى و شفاى منصور. ظاهراً منصور همان شب مرده بود، ولى مثل اینکه اعلام نکردند، تا ششم بهمن بگذرد و گفته بودند مجروح است و او را دعا بکنید یک سید منبرى ساواکى هم روى منبر به جان او دعا کرده بود. اتفاقاً صمصام هم آنجا بود، آن وقت که نام شاه و دیگران را براى دعا برده بود و بعد هم براى شفاى منصور، یکدفعه صمصام از کنار منبر بلند شده و گفته بود آى فلانى به خر من دعا نکردى. یکباره همه جمعیت مى‏خندند و به این صورت صمصام در آن ایام نقش خیلى خوبى را در ارتباط با امام و انقلاب ایفا کرد.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٦ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 

   آ بی دریا ، قدغن 

     

 شوق تماشا ، قدغن
         

 عشق دو ماهی ، قدغن
            

  با هم و تنها ، قدغن
                

   برای عشق تازه ، 
                  

    اجازه بی اجازه...

  پچ پچ و نجوا ، قدغن
    

رقص سایه ها ، قدغن
      

  کشف بوسه ی بی هوا
          

   به وقت رویا ، قدغن
                

                      برای خواب تازه ،
                  

                                                                 اجازه بی اجازه...
  

  در این غربت خانگی
     

                       بگو هرچی باید بگی
         

                                     غزل بگو به سادگی
          

     بگو ، زنده باد زندگی
                

                           برای شعر تازه ،
                      

                                            اجازه بی اجازه...
   از تو نوشتن ، قدغن
       

                                          گلایه کردن ، قدغن
       

                                                  عطر خوش زن ، قدغن
             

                                                                    تو قدغن ، من قدغن
                     

  برای روز تازه ،
            

              اجازه بی اجازه...

 


 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٤ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 دیروز وامروز هرچه رفتم سراغ اینترنت و خواستم از احوال روزگار غیر از آنچه یک فرقه خاص از طریق صدا وسیما به گوش ما می رسانند را مطالعه کنم و مصداق فبشر عبادالذین یستعمون القول گردم نشد ونشد ونشد ،به هرکجا سر زدم مثل آفتاب نیوز (شیخ حسن روحانی که روزگاری دبیر شورای امنیت ملی بود ) تابناک (محسن رضایی که اوهم روزگاری فرمانده کل سپاه باسداران بود ) وب سایت سید محمد خاتمی (که اوهم چندی پیش بمدت ٨ سال رئیس جمهور بود )پارلمان نیوز (متعلق به تعدادی از نمایندگان مجلس کنونی )و ب سایت هاشمی رفسنجانی  که حالا در شعارهای مخالفینش شده مبارک ایرانی  و  خبررسانی قطره و ....تلویزیون شایدخلاصه نشد که نشد

تکلیف مابقی که در حال صدور حکم اعدام قبل از محاکمه وانشاء رای توسط رئیس محترم وعادل، قوه میزان  (که شاید اینطور که پیش میرود دست راست نامبردگان فوق طی چند سال آینده زیر سر ایشان و اخوان گرامی نیز خواهد آمد) ناگفته پیداست

آری  پس از خستگی به این نتیجه رسیدم  ما را  در این روزگار وکیان همان صدا وسیما وروزنامه حسین شریعتمدار که  دانشجوی شهیدرا در حد مخبر شان نزول شخصیت می فرمایند با یکی دو سایت رجا نیوز ،فارس ومهر ،کافیست (خلایق هرچه لایق )

چرا که انسانیم و خطا کار وفاقد قدرت تجزیه وتحلیل شاید به اشتباه رویم و خدای ناکرده از بهشت آقایان فیلتری بدور شویم اصلا میدونید این غلطا بمن وامثال من نیومده چه کار داریم به دنیای آزاد رسانه وخبر وسیاست نخود نخود هر که بجای خود 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت